تبليغاتX
ܓســـــــــــــــــــــــــلامــــمشکوکܓ
صادق اسلامی

بچه تر که بودم

همیشه

فلسفه سیگار کشیدن  در دستشویی

برایم سوال بود...!

حالا فلسفه دستشویی را میدانم 

هم فلسفه سیگار را

و سیگار کشیدن در دستشویی را.

+ تاریخ 91/02/23ساعت 23:46نویسنده صادق اسلامی |
 قایم کرده م
 چهره ام را پشت یک نقاب
 سفید،
 شده تمام ارزوی امروزم
 پر کردن یک کاغذ سفید،
 حراج کردم تمام روز هایی را
 که هیچ خریداری ندارد،
 وتمام تلاشم
 برای پرکردن یک روز سفید،
 از چرخ زدن
 از دویدن
 از دود یک سیگار سفید،
 خستگی
 تا رسیدن به یک خواب سفید.
+ تاریخ 91/02/19ساعت 11:41نویسنده صادق اسلامی |
هر چیز را می توانم به پیش چشم بیاورم حتی ان طرف کشورم کسی که مرا نمی شناسد فحشم میدهد،ومن هم مثل یک انسان عادی متقابلن عرض اردت کردم اما به شیوه ی خودش.بگذار فحش بدهد اینقدر بدهد تا خودش درد بگیرد اصلا از ما که نمی دهد . به فکر یک تکه از مرغ افتادم که میتوانستم همین الان بخورم و به قار و قور شکمم پایان دهم اما حیف  که نصف شب است .میدانی فلسفه انسان همه اش می تواند یک چیز باشد، شکمش! شکمی که همه جان کندنت برای پرکردن است اما میتوانی به خودت زجر دهی و نخوری میتوانی خصاصت کنی. من کی هستم همین الان خصاصت رو به اشتباه خساست نوشته بودم . میدانم با توهم صادق نبودم در عین این که صادق بودم. با کی تو تو کیستی اصلا نیستی بی خیال نصف شب نشسته ام و شر و ور میگویییم یکی نیست بگوید اخر احمق تا نیمه ی شب مینشینی فکر میکنی که چه ! بعد تازه ازت می پرسند که به چه فکر میکنی تازه میبینی به چیزی فکر نکرده ای جز  هیچ و این تمام افتخار توست که به هیچ فکر کرده ای! توی که اینجا گفتم خودمم و او نیست چی شد؟ هیچ چی و این هیچ است که مرا درگیر کرده الان می گویی بس است اراجیف و پاشو جمع کن..! پوز خندی میزنم و میگویم شماااا؟ اصلان نبودی کی پهن کرد؟
+ تاریخ 91/02/15ساعت 22:54نویسنده صادق اسلامی |

خلاصه شده ام

در یک لیوان چای

و فلسفه نبودنش

وفلسفه نبودنت،

واین نامه ای ست به مخاطب خاص

که هرگزنبود،

وسوال هر روز من

 کجا میتوان مَرد؟

 جوابی نداشت،

تمام شاعرانگی نداشته ام

سوال شد!..

 حال هیچ چیز جز خلاصه من ثابت نیست.

 

+ تاریخ 91/02/04ساعت 23:31نویسنده صادق اسلامی |
1

تمام عقیده ات را

به ایینه ی ماشینت

اویزان کرده ای

 بخندم یا گریه کنم

تو از این ایینه

 بد بختی ها را مبینی

2

این تمام حرف یک سیاست مدار محلی بود

الو

سلام جانم

همون جا دراز بکش اومدم.

+ تاریخ 90/12/04ساعت 21:27نویسنده صادق اسلامی |
سیال و روان خواهد شد
حقیقتی که از من میگذرد
و به صبح نمیرسد ؛
جسم را
ولش کن
و فکر را به صبح برسان،
ترسم از سوالی ست
که کسی جواب نمی دهد،
خواموش
میشود
ذهن عجیبم ،
ودوده میگیرد از شمعی که روشن کرده اند.

 

 

+ تاریخ 90/11/26ساعت 1:25نویسنده صادق اسلامی |
فکر امروز من 

دروغ دیروز بود

واین میراثی است بزرگ،

و خیال من است

فردایی بهتر 

که نیستی مرا ازاد کند

نه چشمم را به فردا بدوز

و نه گوشم را از دیروز پرکن

بگذار همین امروز باشم

حتی اگر پوچ



+ تاریخ 90/11/14ساعت 23:58نویسنده صادق اسلامی |
اغاز را ندیدم

پایان را هم نخواهم دید

هیچ کس را نمی پذیرم

من به تو

ایمان می اورم،

تمام انچه را که وجود دارد

دوست خواهم داشت؛

و من  نفرت را به زاویه ی پرتگاه خواهم راند.

+ تاریخ 90/10/27ساعت 14:51نویسنده صادق اسلامی |
...و زمان به انحنای کهکشان که می رسد
به چاله ای مرتفع
سقوط خواهم کرد
و من پوچی را به فرا سوی زمان
خواهم خواند.

+ تاریخ 90/10/20ساعت 22:46نویسنده صادق اسلامی |
 
امروز هم سرآمد. عصر یک روز پاییزی تمام شد و شب فرا رسید. همه افراد خانه یک یک مرا ترک میگویند و میروند.من تنهایم انگار که یک چیز را گم کرده ام درست است ؛طبق عادت هر روزه چای ظهررا نخورده ام شاید همین مرا سر در گم کرده ولی نه .
به خودم فکر می کنم که تنها مانده ام و تمام شهر شلوغ است، مردم همه میگریند و من فکر می کنم.
ا...نها میگریند ،من به پیر مردی که دستانش ازسرما طاول زده ست و باز من کنار بخاری فکر می کنم.
انها میگریند و من به هر انچه داشته ام فکر میکنم ،به هر انچه نداشته ام فکر میکنم.
انها میگریندومن ثانیه های را که میگذرند می شمارم .
انها میگریند و من می نویسم.
انها میگریند و من می فلسفم.
انها می گریند و من شیشه ی عینکی را که تازه خودش را به دماغم اویزان کرده تمییز میکنم،شاید کم تر لک یا لکه ببینم.
انها میگریند و من بی جهت به مجری تلوزیون می خندم .
انها می گریند و من هم باید بگریم به حال اشفته خودم اما نه من باز هم فکر میکنم.
 
+ تاریخ 90/09/16ساعت 21:10نویسنده صادق اسلامی |