|
صادق اسلامی
|
همیشه
فلسفه سیگار کشیدن در دستشویی
برایم سوال بود...!
حالا فلسفه دستشویی را میدانم
هم فلسفه سیگار را
و سیگار کشیدن در دستشویی را.
خلاصه شده ام
در یک لیوان چای
و فلسفه نبودنش
وفلسفه نبودنت،
واین نامه ای ست به مخاطب خاص
که هرگزنبود،
وسوال هر روز من
کجا میتوان مَرد؟
جوابی نداشت،
تمام شاعرانگی نداشته ام
سوال شد!..
حال هیچ چیز جز خلاصه من ثابت نیست.
تمام عقیده ات را
به ایینه ی ماشینت
اویزان کرده ای
بخندم یا گریه کنم
تو از این ایینه
بد بختی ها را مبینی
2
این تمام حرف یک سیاست مدار محلی بود
الو
سلام جانم
همون جا دراز بکش اومدم.
دروغ دیروز بود
واین میراثی است بزرگ،
و خیال من است
فردایی بهتر
که نیستی مرا ازاد کند
نه چشمم را به فردا بدوز
و نه گوشم را از دیروز پرکن
بگذار همین امروز باشم
حتی اگر پوچ
پایان را هم نخواهم دید
هیچ کس را نمی پذیرم
من به تو
ایمان می اورم،
تمام انچه را که وجود دارد
دوست خواهم داشت؛
و من نفرت را به زاویه ی پرتگاه خواهم راند.